تنهاتر از تنها

آخرین فعالیت‌های تنهاتر از تنها

درباره تنهاتر از تنها

تنهاتر از تنها

شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۸
23:45

عاقا همزاد جانمم وب زده 

دردت قلبم!

پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۸
5:35

عصرجمعه بود وبارون نم نم می زد . نشسته بودم روی صندلی چوبی ای که با سلیقه ی تموم به رنگ سبز آبی رنگ شده بود و گلای صورتی روش حک شده بودن ، توی بالکن اتاق هستی! مثل بالکن اتاق خودم دنج نبود ولی سلیقه ای که به خرج داده بود  فضا رو دوست داشتنی کرده بود . از آلودگی هوای تهران پناه آورده بودم به این جا و حالا به طور مضحکی داشتم سیگار رو با سیگار روشن می کردم ، بدون این که بدونم چه مرگمه . 

نمی دونستم دیدن هستی خوشحالم کرده یا ناراحت ترم .

هستی  همزاد منه . دو روز ازمن بزرگتره و اونقدر باهم وجه اشتراک داریم که انگار دوتا خواهر دوقلوییم . با همه اینا خب جای خرمن ماه منو واسم هیچکس پر نکرد و دقیقا دو ماه بعد مرگ هاله  از تهران رفتن . دیدنش خاطراتی رو برام زنده می کرد که با همه خوب بودنشون پر حسرت بودن . باز رسیده بودم به اوج تنهایی ، به غربت ، به اشکایی که خیلی وقت بود نمی ریختمشون ، به سردرگمی !

با لبخند مزخرفی  بی هدف به نقطه ای از غروب خیره شده بودم و غرق افکارم بودم . از سوختن دستم به خودم اومدم و لاشه سیگار تموم شده روی توی زیر سیگاری پرت کردم . فندک نقره ای رنگمو از روی میز برداشتم ، از توی پاکت سیگار دیگه ای رو بیرون کشیدم و لای لبام‌ گذاشتم . فندک زدم و حس گرمای بین لبام‌همزمان شد با حس گرمایی رو شونم. دست ظریفی روی‌شونم نشست و پتویی رو‌دورم پیچید !

با ضربه ای که روی شونم زد سرمو بالا آوردم، اخم ریزی روی پیشونیش نشست و سیگارو از بین لبام‌بیرون کشید که باعث گفتن آخ کوتاهی شد. بهش چشم غره ای رفتم و گفتم : من نمی‌دونم این چه اخلاق گندیه تو و نیما دارین ، الاغ چند بار بگم نکن اینجوری دردم‌میاد تا بره تو‌کلت ؟ سینی توی دستشو گذاشت رو‌میزو گفت : من چقدر بگم این کوفتی رو‌ نکش تا بفهمی ؟  با کلافگی گفتم : جان مادرت نرو روی مود نصیحت که اصلا حوصلشو ندارما هستی ! اون بی صاحابو بده حیف شد !  _اونی که‌داره حیف میشه تویی !  بدون این که اجازه حرف دیگه ای  رو بهم بده سیگارو‌ بین لباش می‌ذاره و پک نه چندان عمیقی میزنه و سرفه کوتاهی میکنه . با تعجب نگاش کردم و گفتم : گفته بودی دیگه لب نمی زنی !  _گفته بودی از سیگار متنفری ! زمزمه کردیم : گفته بودیم ! ‌آهی کشیدم و گفتم : متنفر بودم و سیگاری شدم!  لب زد : از کی سیگاری شدی اخه  ؟  آدما از اولین سیگاری که میکشن سیگاری نمیشن بلکه از اولین لحظه ای که سیگار آرومشون میکنه سیگاری میشن بانو!  اشاره ای به سیگار بین انگشتاش زدم‌و گفتم : این لعنتی شده غذای روحم !  _یادمه میگفتی غذای روحت کتاباتن !

این جمله کلیشه ای مال قبل بود ! دیگه نه گریه جواب میده نه سیگار، نه قهوه نه کتاب،  فقط یه چیزایی مثل تیغ و قرص و ارتفاع :)

سیگارشو با حرص توی ته سیگاری خاموش‌ کرد و گفت :  داری میری رو‌ مود زر زدنا! گرچه اینجوری که تو داری سیگار میکشی سیگار به‌زودی میکشتت!

به قول شاملو : یه جوری منو از مرگ میترسونی انگار الان زندم! بعدشم من اونقدر خستم که دیگه حتی نای رفتن و حس فکر به خودکشی رم ندارم ! _به نظرت این حجم از دود واسه کسی که ریه اش  نارسایی و برونشیت مزمن داره و قلبش آریتمی ، خودکشی نیست ؟  با پوزخند غیر ارادی ای گفتم : مریضیامو یادم رفته بود ، فقط میدونستم قلبم درد میگیره ، سخت نفس میکشم ، زیاد سرفه میکنم ، مرسی اسمشونو بهم یادآوری کردی! قبل از این که بگی سیگار میکشتم به نظرم ببین اصلا من زندم یا نه !  بعد تویی که مثلا دیگه نمی کشی خیلی دلم میخواد وقتی مردم از تو جهنم ببینم اون چند سال زندگی بیشتر از من رو چه غلطی میخوای بکنی!  تو‌کل این روزایی که من سیگار کشیدم و تو نکشیدی از عمر هردومون یه اندازه کم شده . من فقط دارم راحت شدنمو جلو میندازم‌.  بیخیال نصیحت من شو دختر خوب ، نرود میخ آهنین در سنگ ! من انتخاب کردم سنگ باشم پس اونی که تهش تسلیم میشه تویی .  لیوان اسپرسو رو دستم داد و تو‌ سکوت  خودشم نسکافشو‌ مزه مزه کرد .

تیک گرفته بودم دوباره و سکوت مزخرف بینمونو خلسه تتلو میشکوند. 

یهو انگار چیزی یادش اومده باشه گفت : از کی واقعا حس کردی تنها شدی؟ از وقتی رفت؟

راستش نه ! من  پناهمو از دست داده بودم ولی  اونموقع امید داشتم به بقیه ، اما وقتی یه شب تا صبح گوشه ی اتاقم جون کندم و هیچکی نفهمید که به دادم برسه، تازه  فهمیدم کجای کارم ! 

آهی کشید و گفت : از این تنهایی بدتر نداریم . 

  اشتباه نکن .بدتر از تنهایی ام داریم . اونم وقتیه که هیچکس نفهمه تنهایی.

این غرورمو جلوی غریبه ها حفظ میکنه ولی باعث میشه اطرافیانمم ازم غافل شن!

_ هستی

جانم؟

_هنوزم دوسشون داری؟ 

کیارو؟

_اونایی که تنهات گذاشتن

تا مغز استخونم مملو از نفرتم نسبت بهشون ، اما نفرتی که سرشار از دوست داشتنه 

_من که نفهمیدم! 

من همونیم که  میگم ازشون متنفرم ولی دلیل اشکه هرشب روی گونه هام اونان

- به نظرت برات بهتر نیست یه سری چیزا رو فراموش کنی؟

پوزخندی زدم و گفتم : چیو فراموش کنم اخه ؟ زندگیمو ؟ خودمو؟ یا خانوادمو؟ من هیچی  رو فراموش نمی کنم ، حتی فراموشیامم یادمه ! 

این حافظه لعنتیت که خاطراتو فراموش نمی کنه ، بزرگترین دشمنته !  اجازه یه زندگی بی دردسرو ازت میگیره!

_ اشتباه میکنی ، بزرگترین دشمن من خودمم که با این که به فراموشی سپرده شدم ، فراموششون نمی کنم . به قول معروف من خود بلای خویشم ! از خود کجا گریزم؟  یه زندگی بی دردسر به اولین چیزی.که نیاز داره اینه که من توش نباشم وگرنه من خود خود دردسرم! 

شاید باورت نشه ولی من هنوزم منتظرم برگرده!

+آخه وقتی رَفتنشو با چشم دیدی، با چه دلی منتظری که برگرده؟

_خیلی وقته خوابشو ندیدم! اگه ام دیدم کابوس بوده . کاش می شد بهش بگم میشه  اینبار یه جوری بغلم کنی که از خواب نپرم؟! :) 

به آدمای رفته زندگیم خیلی حرف دارم بگم . به همه شون این جمله رو دارم بگم : چی شد تنهام  گذاشتی بی معرفت؟

آهی کشید و گفت از هیربد چه خبر؟ 

لیوان نیم خورده اسپرسو رو روی میز گذاشتم و سعی کردم نزنم زیر گریه . غم غریبی تو دلم نشست ، لبخند تلخی زدم و گفتم : اونم که قربون دلش بشم که واسم تنگ نمیشه! 

واسه خودم متاسف بودم که اون  بهم فکر نمی کرد ولی من حتی از فکر بهش هم لبخند تلخی روی لبم می نشست ، تلخ و غمگین ! اونقدر که حتی هستی ام تلخیشو حس کرد و گفت :  این لبخندت، حتی از این اسپرسوی نیم خورده ی روی میزم تلخ‌تره ! مصداق خنده ی تلخ تر از گریه تویی ! انگار تو نگات فریاده تو صدات اشک! 

-این خنده ها دکور قدیمی زندگیم شده!

بغض تو گلوم داشت دیوونم می کرد ! دو نخ سیگار روشن کرد ، یکیشو داد دست من و اون یکی رو خودش به لب گرفت و گفت : حالا بگو چه مرگته روانی ؟ 

چی کار کنیم حالت بهتر شه خب؟

_میدونی چیه حالم جوری نیست که بشه با قرص و آمپول و نمیدونم قدم زدن کنار خیابون یا روشن کردن یکی دو نخ سیگار کاریش کرد، بعضی وقتا انگار دیگه نمیتونم نفس بکشم، نمیتونم...! الانم از همون وقتاست ، یکم بگذره عادت میشه .

گنگ پرسید: خوبی تو ؟

-بستگی داره

به چی

-به این که بعدش میخوای بازجوییم کنی یانه ، یه خوبم کذایی بهتر از توضیح دادن خودم واسه بقیست! گرچه اگه توضیحم بدم واسه کسی اصلا مهم نیست! داستان من دقیقا مثل جمله سیگار نکشید روی پاکت سیگارع ! کسی بهش توجه نمی کنه ! مشکل خود منم توجه بیش از حدمه! 

انقدر عوض شدی که حس می‌کنم نمیشناسمت ، نمی فهممت ! 

_ منم توقع ندارم درکم کنی ، همین که تا الان تو ام ترکم نکردی خیلیه ! یعنی من دیگه هیچ وقت از هیچ کس توقع ندارمو تا وقتی از آدما هیچ انتظاری نداشته باشی، همشون میتونن دوست داشتنی باشن :) 

این روزا آدمی که تویِ آينه است هم ديگه نميفهمه منو! چه برسه به این که بقیه بفهمنم! خلاصش کنم برات من یه اضافی ام! یا اضافی که آدما بدجور بهش زخم زدن ، با نقطه ضعفام !  اذیت کردن مثل منی ام با ضعفاش نامردی ترین کار دنیاست ! 

تموم این مدت نه نصیحتت کردم ، نه امید الکی دادم ، نه حتی یاداوری کردم بودنمو ولی بهت قول میدم همه چیز تموم میشه.

_اره خب ولی همه چیز تموم میشه، جز خیالش! از طرفی ام تا تموم شه خون به دلم میشه! درضمن بابت این همه خوب بودنت مرسی هستی ! 

راستش من خوب نیستم که این همه ازت غافلم ولی دیگه یاد گرفتم کی باید چی بگم بهت که حداقل بیشتر بهم نریزمت! 

حقیقتا ازم غافل نبود ، یعنی بود و نبود !  این که ازم بی خبر بود دست خودش نبود ! محدودیتاش ایجاب می کرد ازم دور باشه و همین بهم ریخته بودش . سیگاری رو که روشن کرد از دستش گرفتم و خودم به لب گرفتم . 

قرار نبود دیگه سیگار نکشی؟

-خودت میکشی اونوقت به من میگی نکش...

من فرق دارم:)

-چه فرقی؟

تو دنیا رو داری؟

_مگه تو نداری؟

نه دنیا فقط مال اوناییه که یکی عمیقا دوسشون داره! تو خانوادتو داری ، پناهتو داری!

حواست نیست ولی داریشون! همین که یادت باشه کی ترکت داده و چرا همین کوفتی بین انگشتای منو ترک کردی کافیه ! 

پتوی روی شونمو روی صندلی گذاشتم و پک عمیقی به سیگارم زدم . 

عین دیوونه ها یهو لبخند عمیقی زد که لبخند کوتاهی رو لبم نشست و پرسیدم  چیه ؟ 

خداییش یه چیزی میگم مسخرم نکن ولی . جلو من سیگار نکش! یه مدل خاصی سیگار میکشی که یه چیزِ به شدت جذاب میشه، و این منو نگران که میکنه هیچ ، ترغیبم میکنه دوباره سیگار بکشم ! 

_ دیوونه ای به خدا!

پتو رو روی شونم انداخت و گفت : دیوونه تویی که تو این سرما با این وضعت وایسادی اینجا! سرما میخوری خب!_

-سردتر از دل منی  که دیگه هیچ احساسی نداره ، نیست! 

میدونی چیه این روزا دلم یه نفرو میخواد که بفهمتم ، یه نفر که نصیحت نکنه ، نگه همینه که هست یا حداقل کنارم باشه ولی متاسفانه همچین کسی نیست! 

تو مشکل اصلیت این نیست ، مشکل اصلی اینه تو زندگی کردنو یادت رفته ، انگار دیگه بلد نیستی زندگی کنی! 

_راست میگی!زندگی کردنو بلد نیستم. ولی مُردنو انقدر تکرار کردم که اینبار میتونم از حفظ بمیرم! این زندگی مثل یه استخر پر از آبلیمو و نمکه که منو با تن زخمی مجبور میکنه بپرم توش!

آه عمیقی کشیدم وگفتم : دیگه هیچی نمونده ازم هستی! 

اونقدر خالي ام كه ديگه نميدونم بايد چيو حس كنم! من سیاهی تُ عمق وجودم ریشه کرده و درجه‌ی زندگیم، منفیِ درده!

جوری که خستم از این دم و باز دم بی ثمر!

شاید باورت نشه ولی هروقت روی تراس سیگار میکشم و

حسابی از همه چی خستم می ترسم یابره بعد آخرین پک ؛ باید سیگارو بندازم پایین نه خودمو ...!

شایدم ‏یه شب دست خودمو گرفتم بردم پشت‌بوم باهاش قهوه خوردم ، سیگار کشیدم یا حتی حرف زدم باهاش،  بعد جوری که نفهمه هلش میدم پایین ، هم من راحت میشم هم اون! 

عصبی گفت : دیگه داری زر میزنی ، معلوم است چی میگی خره ؟ یعنی دلم میخواد یه کلمه دیگه بگی تا خودم بزنم تو دهنت!

جدی نگیر ، من خودمم یه وقتایی نمی فهمم چی میگم فقط دلم میخواد یکی بغلم کنه، بذاره گریه کنم! 

هنوز چند لحظه از حرفم نگذشته بود که از پشت بغلم کرد و سرشو روی شونم گذاشت . یه چهار پنج سانتی ازم کوتاه تر بود ! چرخیدم و بغلش کردم ! اونقدر محکم که انگار اخرین باره بغلش میکنم . اندازه تمام بغضایی که خورده بودمشون زار زدم . اونقدر که حتی هستی ام به گریه انداختم ! حالا که کنارش بودم می فهمیدم چقدر دلم تنگ شده بود براش! زمزمه کردم : کاش بودی هستی ! کاش تو بودی ، کاش هاله بود ، کاش هیربد بود ، کاش حداقل شفقو کنارم داشتم ، کاش همه چیز مثل قبل بود!  

با این کاشا چیزی درست نمیشه ،

ولی من قول میدم درست میشه ، یه فکرایی ام دارم که میگم بهت ! 

_ چه فکری مثلا ؟ 

میگم بهت حالا سر وقتش!

الان یکم بخون برام!

قبل از این که بتونم دهن باز کنم واسه بهونه آوردن دهنمو بست و گفت : با همین صدای گرفته ام باید بخونی!  

د خب گاو تو که خودت صدات خوبه به من چیکار داری؟ 

_من صدای تو رو دوست دارم ، تو بخون منم میخونم باهات! 

زیر لب فحشی نثارش کردم و قبول کردم .

می دونست خیلی وقته دیگه پیانو نمی زنم ، واسه همین خودش پشت پیانوی اتاقش نشست و گیتارشو دست من داد . جالب این بود که اون خیلی پیانو نمی دونست و من خیلی گیتار ، به خاطر همین انتخاب جمعه فرهاد بود .....

پ.ن : به بقیه ماجرا کاری ندارم ولی شیوا و هستی باعث یه تکون اساسی شدن جوری که فهمیدم این هستی باید عوض شه ، حتی اگه تلخ شه !

یه مقدار _ و + بهم ریخته توش خودتون دیگه درک کنید!

چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۸
23:23

حتی اگه پیرم بشی دوست دارم
از دیدنم سیرم بشی دوست دارم
من فدات شم وقتی آروم نمیشی
با من تو درگیرم بشی دوست دارم!
امروز روی کاغذ میشه یه سال که میشناسمت اما دلم انگار هزار ساله باهات اشناعه!
پارسال تو همچین روزی وقتی داشتم یه سری از شخصی ترین مسائل زندگیمو واست تعریف می کردم فکر نمی کردم یه سال بعد بهت بگم شدی یه تیکه از جونم! وقتی باهات آشنا شدم توی اوج بی اعتمادی به آدمای اطرافم بودم اما درمورد تو به صدای قلبم گوش دادم و قلبم منو سمت تو هدایت کرد . رفیق من  مثل قفل طلسم شده ای بودم و تو شدی کلید این قفل! 
امروز یادآور یکی از بهترین روزای زندگیمه چون باتو اشنا شدم. روزای تلخ و شیرینی رو داشتیم ولی باهم گذروندیمشون . این رفاقت موانعی داشت اما مثل یه رودخونه خودش راه ادامه مسیرش رو پیدا کرد!
تو بهم نشون دادی هنوز رفاقت وجود داره و حتی اگه بینمون کیلومترها فاصله باشه قلبامون به هم نزدیکه! حسم بهت قبل از رفاقت حس یه خواهر بزرگتره به خواهرکوچولوش! و تو برای من همون شفق کوچولویی که نسبت بهش حس تعصب و مسئولیت دارم کناردوست داشتنم!  از خدا ممنونم که تورو بهم هدیه داد.  راستش توی اینجور مواقع زبونم قاصره و مغزم ناتوان از کنار هم چیدن واژه ها ولی بذاراعتراف کنم حسم بهت  قابل وصف نیست و توی کلمات نمی گنجه ! بدون هیچ حد و مرزی دوست دارم شفق کوچولوی من ! 
خوشحالم که دارمت ! 
همیشه بمون برام!

دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۸
23:50

یه سالگی وبمم مبارک !

یه جاهایی از اینجا انقدر چیزای قشنگ قشنگ نوشتم 

که وقتی میخونمشون گاهی وقتا میشم

نویسنده مورد علاقه خودم

خوشحالم که اینجا رو داشتم و دارم 

و اینجابرام خواهد موند!

اونایی ام که ابنجا کنارم بودین هم ، 

ازتون ممنونم که همراهیم کردین!

اینجا پر از حس خوب و بده برام

اما دوسش دارم!

یه سالگیت مبارک اتاق خاطرات ترک خورده من

دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۸
21:21

دیشب ساعت ده بود که پیام مدرسمونو دیدم

که بچه ها رو‌میبردن واسه تشیع امروز 

یه نیرویی انگشتامو وادار کرد بنویسن منم میام 

یه جای خالی بیشتر نبود و آخرین جای خالی رو هم من پر کردم 

ساعت شش صبح که داشتم میزدم از خونه بیرون

حس کردم یه چیزی کمه ! 

سعی کرده بودم ساده ترین مانتوی مشکیمو پیدا کنم و بپوشم 

اما خب کوتاه بود ،

یه حس عجیبی مجبورم کرد شالمو با مقنعه مشکیمو عوض کنم و 

چادر مشکی ای که  آخرین بار خیلی وقت پیش شاه عبدالعظیم سرم کرده 

بودم و داشت خاک می خورد رو سر کنم ، بی هیچ آلایشی ! 

به وضوح وقتی بچه ها جلوی در مدرسه دیدنم ماتشون برد 

حقیقتا هیچوقت بد لباس نمی پوشم ولی خب این عجیب بود

توصیف تمام لحظه هایی که توی مراسم امروز حضور داشتم سخته

اما فقط می‌دونم آروم گرفتم ! 

حس معنوی ای که امروز داشتم خیلی خوب و غیر قابل وصف بود

نمی تونم توصیفش کنم

همین . فقط می‌دونم امروز بین حال خوبی و بدی دست و پا میزدم ! 

ولی آرومم! 

امروز هیچ چیزی دست من نبود ! همه چیز غیر ارادی بود! 

  • سلام به وبلاگ من خوش آمدین

  • این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

  • با فنجان چایی هم میتوان مست شد

  • ؟ را در تاریخ دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • ها؟ را در تاریخ دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • چرا؟ را در تاریخ پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ چهارشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ سه شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد
  • را در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹ ارسال کرد