سرود رو اول شدیم تو منطقه
دارم میرم شمال این چند روزو
امیدوارم یکم کمکم کنه واسه آرامش پیدا کردن درونیم
بشَوم یا بشَوی یا بشَود عاشقِ تو
دلِ بیچاره من عاشق و بیمار شده
بخَرم یا بخَری یا بخَرد نازِ تورا
دلِ بی عاطفه ات باز طلبکار شده
بروَم یا بروَی یا بروَد با دلِ تو
دلِ تنهایِ من از آه تلمبار شده
من از آن روز که در بندٌ توام آزادم
پادشاهم که به دستِ تو اسیر افتادم
برِسم یا برِسی یا برِسد آخرِ راه
دلِ دلواپس من مانده و سربار شده
بکَنم یا بکَنی یا بکَند از همه دل
دلِ بی حوصله ام بی کَس و غم دار شده
بزَنم یا بزَنی یا بزَنی یا بزَند قیدِ تورا
دلِ من خانه ی ویرانه و آوار شده
من از آن روز که در بندِ توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم..
#شعر_امیر_عظیمی
شبیه اون یارو که توی نامه قبل خودکشیش نوشته بود :
اگه یه نفر تو راه بهم لبخند بزنه خودمو نمیکشم و بعد جسدش پیدا شد
اگه یه نفر سعی می کردم کمکم کنه بهتر باشم
اگه یه نفر بهم توجه میکرد
اگه یه نفر سعی میکرد آرومم کنه
من به خودکشی فکر نمی کردم
بیا و دوستم داشته باش! تو هنوز نفهمیدهای دنیا متعلق به آنهاییست که یک نفر دوستشان دارد؟! نفهمیدهای تو که دوستم نداشته باشی؛ تمام جهان هم مرا بخواهند، منِ دیوانه بازهم فکر میکنم دوست نداشتنیام، چون تو دوستم نداشتهای؟ بیا و دوستم داشته باش که معلق ماندهام وسط دنیای شلوغ آدمها.
روزهای من بدون تو تاریک است، آفتاب، گرمم نمیکند و آدمها برای پر کردنِ حجمِ مرموزِ تنهاییام، کافی نیستند!
شبهای من بدونِ تو ماهی ندارد ماهِ من.
من هنوز بی پناه که میشوم؛ فقط یاد تو میافتم و دلم امنیت شانههای تو را میخواهد، نیاز دارم فقط تو عاشقم باشی و فقط من؛ دردانهی لحظههای تو باشم. دوست دارم تو مراقبم باشی، دوست دارم با تو فیلمهای خوب ببینم و توی آغوش تو دلبری کنم، سرم را روی پاهای تو بگذارم و با ذوق، از آرزوهایی که دارم حرف بزنم، دوست دارم بپرسم "چای میخوری؟" و وقتی سرت را به نشانهی تأیید تکان دادی؛ دستم را به کمرم بگیرم و بگویم "پس یکی هم برای من بریز آقا!" و تو با لبخندی مردانه بلند شوی و مرا بغل بگیری و برای هر دونفرمان چای بریزی و من مدام دورت بگردم و تصدق مردانگیات شوم.
دوست دارم هر روز با تو تمام خیابانهای شهر را بگردم و با تو هرشب ستارههای آسمان را بشمارم و توِ دیوانه، شریک خیالپردازیهای شبانهام باشی.
دوست دارم دلم که میگیرد؛ تو بغلم بگیری، عاشقانه نگاهم کنی و از جزئیات سادهی صورتم، عاشقانه تعریف کنی و من باورم شود که چهرهام زیباییِ منحصر بفردی دارد و حالم خوبتر شود.
نیستی و من چالِ کم عمقِ روی گونهام را دوست ندارم، یادم رفته چشمهایم چه رنگیست و از ظرافت لبهایم بیزارم! تو نیستی و موهایم مدتهاست که کوتاه مانده و اجازه ندادهام هیچ آینه و هیچ موجی مرا یادِ حرفهای تو بیندازد، که چقدر عاشق موهای بلند و پیچ و خمهای آن بودی...
تو نیستی و شبیه کودک تنها و غریبی، بابغض پشت دیواری، به تماشای بازیِ بچه های سرخوشِ کوچهای ایستادهام، که نه میلی به بازیشان دارم و نه طاقتی برای تحملِ این بغض و تنهاییِ بی پدر...
تو نیستی و دنیا مدتهاست که سهمِ آدمهاییست که یک نفر هنوز هم دوستشان دارد.
و من حسادت میکنم به آدمهایی که یک نفر، هنوز هم دوستشان دارد.
#نرگس_صرافیان_طوفان
من فقط جسدی در نقش نفس کشیدنم:)
هفته ای چندبار طناب دار میبندم...
با بغض و خاطرات به سقف خونه وصلم:)
کاش میشد وقتی اخوان ثالث میگه:
''برو آنجا که تورا منتظرند''
میشد ازش پرسید، تکلیف ماهایی که..
هیچ کس هیچ جا منتظرمون نیست چیه!؟
مشکل اصلا غمگین، افسرده، عصبانی و ناراحت بودن نیست. مشکل خالی بودنه! من اکثر اوقات خالی ام! باید هی کنکاش کنم اون ته ته ها تا بفهمم چمه):
فکر میکنید آدم از چی میمیرد؟
از گرسنگی؟ از سیگار؟ از غصه؟!
نه! آدم از بیامیدی میمیرد...
از اینکه هرروز صبح چشمهایش را باز کند و نداند چرا باید از جایش بلند شود...
با اجرای فوق العاده امروز
دوباره صحیح خوندنم
و واسه دومین بار رفتن رو استیج برای رهبری
خوب نیستم ولی بهترم
مثل گیسویی که باد آن را پریشان میکند
هر دلی را روزگاری عشق ویران میکند
ناگهان میآید و در سینه میلرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان میکند
با من از این هم دلت بیاعتناتر خواست، باش
موج را برخورد صخره کِی پشیمان میکند؟
مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرتکِش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان میکند
اشک میفهمد غم ِ افتادهای مثل مرا
چشم تو از این خیانتها فراوان میکند
عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
دردِ بیدرمانشان را مرگ درمان میکند
مژگان عباسلو
از من دختری هنوز
توی عکس های قدیمی
با تو خوشبخت است
به مرگ بگو
می تواند اگر
دستت را
از دور گردن او هم باز کند
چه وحشتناک
نمیآید مرا باور
و من با این شبیخونهای شوم و بیشرمانهای که دارد مرگ
بدم میآید از این زندگی دیگر
چه بیرحمند صیادان مرگ، ای داد!
مهدی اخوان ثالث
بعد مرگم جنازمو بسوزونید!
من کسی رو ندارم بیاد سرخاکم!
بذارین موندن حسرت حتی سر خاکم اومدن رو دل من نمونه و رو دل بعضیا بمونه!
با جیغ جیغ پرسیدن به نظرت کدوم یکی از ما رابطه بهتری داره ؟
پرسیدم : چند بار تا حالا بهت گفته دوست دارم؟
_هزار بار
+'خیلی نمی گه اونقدر که هروقت اعتراف میکنه رو میشمرم . تا حالا ده بار !
دوباره پرسیدم چقدر خوب و بدتو میشناسه؟
+خیلی . اونقدر که حتی اگه من دروغ بگم خوبم و حالم خوب نباشه با دو کلمه حرف میفهمه
زیر لب گفتم : قدرشو بدون . خیلی دوست داره!
و روبه اون یکی گفتم : توچی؟
مکث کوتاهی کرد ، تا خواست دهن باز کنه گفتم : نه ! با بهونه خودتو گول نزن .
اگه حتی یه میلیون بارم گفت دوست داره
تا وقتی بهت توجه نمیکنه ، تو تنها یه بازیچه ای!
و بعد تو ذهنم صدای خودم پیچید:
تو یه بازیچه ای !
تو یه بازیچه ای !
تو یه بازیچه ای !
_ کجای کارم من ؟ هوم؟
میگه :
یه اتاقه تاریک،
یه فنجون قهوه،
یه پاکت سیگار و
یه اهنگه پر از خاطره و سازت
دیگه از زندگی چی میخوای!!! :)
دیگه نمی دونه من از چیزایی که منو توی این مجموعه قرار دادن و همین مجموعه چقد متنفرم !
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد