بین این قهوه و سیگار
درون این تن تب دار
و روح بیدار
با این حالت بیمار
و چشمان غصه دار
چه می کنم ؟
پسرخاله جان ده نودی دهنمو صاف کرده
یه ساعت پیش اومده عین چی عر میزنه
بعد حالا هی میگیم چیه
نمیگه
یه جوری زار می زد من گفتم چی شده
میخواستم بشینم باهاش گریه کنم
بعد هر هر میخنده میگه
داشتم بازیگری می کردم
منو باید ببرید عصر جدید
بعدا که به خاطر مسخره بازیاش دعواش کردیم
میگه این بود دوست دارم دوست دارماتون ؟
من بیچاره رو بگو فک کردم یکی توی این خونه منو دوس داره
همه کاراتون الکیه
بعدا من که رفتم مث مسیح و امیر خواننده شدم
مث امیرحسین بازیگر شدم
محلتون ندادم می فهمید
کوله و تبلتشو برداشته
میگه من دیگه شماهارو تحمل نمی کنم
دارید استعداد منو کور میکنید
بعدم رفته زیر بارون وایساده
یکم که خیس شده اومده میگه
من خیلی فک کردم
دیدم چرا من برم
انقد اذیتتتون می کنم خودتون برید
الانم که نمی ذاره من چیزی تایپ کنم
هی میاد وسطش اذیتم میکنه
که گفتم بیا اسمتو تایپ کن
اینم خودش نوشته :
آرسین
هووووف
خدا فقط عاقبت مارو به خیر کنه با این دهه نودیا.....
و دخترخاله داشتن
یکی از بهترین حسای دنیاس
من سه تا خاله دارم
یه دایی
با مامانم میشن 5 تا
داییم از همه بزرگ تره که یه پسر دایی دارم معین
و یه دختر دایی دارم مهرا
بعدش خاله بزرگمه که آرام و آرشام بچه هاشن
مامان من بچه سومه
خاله دومم یه دختر داره نیلا و یه پسر نیما
خاله کوچیکمم که من خیلی باهاش جورم
یه دختر داره سوگل
و یه پسر آرسین
این آخری دهه نودیه
جیگر هممونو دراورده
این که میگن دهه نودیا گودزیلاعن بسی راسته
من نمونه بارزشو دارم با چشام می بینم
یعنی اصلا غیرقابل توصیفن
اینم پاره از توضیحات برای اینکه از گیجی در بیاین

الاکلنگ و تاب و سرسره را
تو می روی و یادت می رود
اما زمین بازی می داند
کی رفتی
و کی دیگر برنگشتی ....
من و همه هم سن و سال هایم از زمین بازی رفته ایم
اما من برگشتم به زمین بازی
آن هم در یک ظهر سرحال بهاری
صدای خنده و موسیقی و حرف زدن مردم از جای جای مختلف می آمد
اما پارک خلوت خلوت بود
آفتاب روی چمن ها قدم می زد
من بعد از یزرگ شدنم
دیگر به زمین بازی نرفته بودم
هرچند گاهی هنگام دزدیدن منظره اش از نگاهم
می شنیدم که صدایم می زند
اما مثل پرنده ای شدم
که کوچ کرد و دیگر راه برگشت را پیدا نکرد و
هیچ وقت برنگشت .....
شاید فراموشم شد
من به این خاطره ها بیمارم.....!
پی نوشت :
عکس دیروز
پ.ن 2: سر این لباسا کلی غر زدم ولی یادگاری شد ....
پریشبو که اصلا نخوابیدم
ظهر دکتر اومد و مرخصم کرد
منم مرخص شدم !
البته بماند اون لالوها سر نیما بدبخت به خاطر لباسایی که برام آورده بود غر زدم
ولی خب از یه پسر دیگه نمیشه بیشتر از این توقع داشت
وسط راه یه پارک دیدم
مجبورش کردم بذاره برم پارک و برام از همون بستنی های همیشگی بگیره
راستش دلم برای بچگی کردنم تنگ شده بود
حالا هرچی میخواد بشه بشه
مامان و بابامم یه جورایی باهم صلح کردن
مامان از فردا کشیکش شروع میشه و
صبح زود بر می گرده تهران
پدرجانم که طبق معمول رفتن سفر کاری
دلم خیلی گرفته بود که حسابی تنها میشم
گرچه خب هیراد هست
دلم خیلی به همین داداش کوچولوم گرمه
توجه اش بهم خیلی لذت بخشه
شاید مسخره باشه
ولی با این که سه سال ازم کوچیکتره ولی روم غیرت داره !
و حالا من می فهمم چقدر احساساتیه
یه وقتایی ما فقط همو داشتیم
و شاید فراموش کردیم
این چند روز خیلی نگرانم بود
این روزا می فهمم چقد دوسم داره
با تموم خجالتی بودنش اینو می فهمم
بگذریم
کلا حس می کردم حوصله سر بر میشه این روزا
ولی خب بعد از ظهر حسابی سورپرایز شدم
وقتی مهرا و نیلا و معین و آرشامو دیدم
خب یه بیو کوتاه از هرکردوم اگه بخوام بدم باید بگم
نیلا دختر خالمه و خواهر نیماعه
هیچکس نمی تونه جای هاله رو پر کنه
ولی نیلا آدمیه که منو می فهممه و حس خوبی کنارش دارم
مث نیما
اصلا انقدر این دو نفر شبیه همن
من فک می کنم دوقلوعن
انگار نه انگار نیلا دو سال بزرگتره
گرچه نیما جدیدا عوض شده
معینم پسر داییمه و نامزد نیلا
کلا این بشر دیدگاهتو نسبت به دلقک تغییر می ده
مهرا خواهر معینه
یعنی میشه دختر داییم
برعکس معین آدم آرومیه
آرشام و مهرا با هم ازدواج کردن
از اول شهریور
ولی خب
زندگیشون یه جوریه
در عین این که به شدت عاشق هم بودن
ولی ازدواجشون
سبکش اجباری بود
و الانم در عین عشاق بودن همخونن فقط
زندگیشون یه رمانه قشنگ
شاید بعدا ازشون گفتم
آرشامم پسر خالمه
و صمیمی ترین آدم نسبت به هیربد
به منم خیلی نزدیک بود
یه خواهرم داره که اسمش آرامه و آلمان درس می خونه
با هیربد هم دانشگاهی ان
و ممکنه در آینده باهم مزدوج شن
گرچه فعلا من میدونم فقط
امیدوارم با روابط خانوادگی ما گیج نشده باشین البته
من قبل اختلافاتشون با مهرا
به جرات می تونم بگم عاشق تر از این پسر تا حالا ندیده بودم
ولی حالا
می تونم بگم تبدیل شده به مغرور ترین و لجباز ترین آدم دنیا
خیلی مزخرفه دوتا ادم عاشق هم باشم
ولی نتونن به حرف دلشون گوش کنن....
بعداز ظهر من بدبختو برداشتن بردن پیاده روی
اونم سر کوه و تپه
اصلا یه وعضی
یعنی برگشتیم من گفتم همین یه ذره وزنی ام که داشتم از بین رفت
البته برگشتیم انقدر چیزای جورواجور خوردیم ترکوندیم کلا
اون اثر پیاده رویه رفت
منم انتقام چرت و پرتایی که این چند روز به خوردم داده بودن گرفتم
شبم تو حیاط آتیش درست کردیم
و کلی حرف زدیم
خستگی این چند وقت از تنم در رفت
کلی ام گیتار زدیم مسخره بازی دراوردیم
دلم بره گیتارم 🎸 تنگ شده بود
آخرشم آرشامو مجبور کردم گیتار بزنه
مطمئنم خیلی وقت بود با خودش و سازش قهر بود
این که یکی از بهترین موزیسینهای تهران رو مجبورکنی گیتار بزنه
خیلی حس زیرپوستی خوبی داره ....
با آوای یه لحظه نگام کن زجر کشیدم
با آرام کاغذ شیشه ای داغون شدم
با رهام رادمهر کاغذ شیشه ای شکستم
با امیر فرازمندش بی کسی رو چشیدم
با ماهور رمان گره به حسای مختلفی گره خوردم
درمورد رمان خودم
من هارا رو میشناسم
دلنیا رو از برم
با رهام آشناعم
و زیر و بم امیر دستمه!
گاهی وقتا گیج می شم ولی
نوشتن سخت میشه برام
یاد فیلم دبلیو می افتم
حس می کنم نسبت به سرنوشتشون مسئولم
نباید هرچیزی بنویسم
نگران و ناراحت آیندشونم می شم
من دیوونه ام که بره سرنوشت شون گریه می کنم ؟
یا دارم خودمو آروم می کنم اینجوری؟
به نظرم اوناعم یه دنیایی دارن
شایدم دیوونم
ولی به قول نیما
دیوونه بودنم عالمی داره
قشنگه به نظرم!
حسابی عصبی و شاکی ام
تمام این سه روزی که من داشتم از دل درد می مردم
دوتا درمانگاه رفتم
دوتا بیمارستان
هر چهار تا عم یه تشخیصی دادن
آپاندیس یا سنگ کلیه ، مسمومیت ، زخم معده ،چهارمی رو که اصلا نگم بهتره
رسما دلم می خواست همشونو خفه کنم
اولین جا کعرفتیم که دکتر متخصص نبود
دکتر عمومی تشخیص داد یا آپاندیسه یا سنگ کلیه یا صفرا
سه تا آزمایش مختلف ازم گرفت بعدم
برای من یه بار سونوگرافی نوشته
رفتم سونو گرافی
سر من داد میزنه مثانه خالیه هیچی نشون نمیده
باید سه تا بطری آب معدنی بخوری
من باید علم غیب داشته باشم مثانه باید پر باشه ؟
به من ربطی داره سوپروایزر و پرستار اینو نگفتن ؟
یعد لعنتی تو خودت حالت خوبه سه تا بطری اب معدنی بخوری حالت بد میشه
من که همینجوریش دارم می میرم
به سوپروایزر می گم من تهوع دارم نمی تونم آب بخورم
میگه شکلات بذار زیر زبونت بخور
به بدبختی من آب خوردم
بماند که حالم خیلی بد شد
بعد دقیقا دو ساعت منتظر گذاشتن من تازه تشریف آوردن
باز دوباره میگه بازم چیزی نشون نمیده
حجم آب کمه
میگم من دیگه نمی تونم آب بخورم
میگه از اولم وقتی شما تهوع داشتی نباید آب بخوری
پس این آنژیو کت رو دست شما چیکار میکنه
هیچی دیگه
بین دکتر سنو گرافی و سر پرستار دعوا شد
تهش معلوم شد دکتر عمومی ای که تشخصی داده یا آپاندیسه یا سنگ کلیه و صفرا
هیچکدومش نبوده
رفتیم یه جا دیگه
همه انترم و رزیدنت بودن
میگه مسمویته
همه ی معده و روده منو به بدبختی شست وشو دادن
اما هیچی درست نشد که هیچ
من بدترم شدم
بازم دکتر متخصص نبود
دوباره من بدبختو فرستادن یه درمانگاه دیگه
که من تو همون درمانگاه خون بالا آوردم
میگن اصلا مشکل معده شما نبوده
نباید شست و شو میدادن
شست و شو که دادن باعث شده ورم معده تون
زخم ایجاد کنه
حالا هی بگو این به کنار
من زیر دلم و روده هام درد می کنه
حرف تو کتشون نمیره
تنها لطفی که کردن این بود
یه سرم زدن و سه تا آرامبخش توش
و دوباره از من آزمایش خون گرفتن
دوباره انقد من داد زدم یه آمپول خواب آور زدن
تا من خوابم برده
بعد یه ساعت دوباره من حالم به شدت و وحشتناک تر از قبل بد شد
میگن ما اینجا تجهیزات نداریم کاری از دستمون بر نمی یاد
منتقلش کنین فلان بیمارستان دولتی
حالا من عین آدمای معتاد انقد بهم آرامبخش زدن گیج گیجم
رفتیم یه بیمارستان دیگه
در همون بدو ورودمیگه فشارت کمه باید سرم بزنی
دوباره سرم زدم
دوباره آزمایش خون دادم
بعدمعاینه دکتر منو مرموزانه نگا میکنه میگه دوباره باید آزمایش خون بدی
هرچی ام میگی برای چی نمیگه
ما رفتیم آزمایشگاه
کارت ملی میخواست
حالا هی بگو بابا من اصلا کارت ملی ندارم
شناسنامم تهرانه خبر مرگم
بعد همین الان از من آزمایش خون گرفتین
چطور اونموقع میشد میگه نه
این آزمایش فرق داره
بعدم منی که اصلا نمی تونستم وایسم و سه ساعت سرپا نگه داشته
بیست سوالی راه انداخته
حالا خوب بود کد ملی مو حفظ بودم
یعدم که اومده آزمایش بگیره بقیه رو بیرون کرده
به من میگه خانم مطمئنی میخوای آزمایش بدی ؟
میگم اره دیگه
بعد هی برای من تکرار می کنه داری آزمایش بتا میدیا
حالا انگار من میفهمم آزمایش بتا چیه
منم گفتم مشکلی نداره
بعد تموم شدن آزمایش به من میگه شما مشکلی ندارید نتیجه رو به همراهتون بدم دیگه ؟
میگم مگه آزمایش ایدز گرفتی از من که از نتیجش بترسم ؟
میگه نه آزمایش بارداریه !
یعنی اصلا نمی تونم قیافمو توصیف کنم
فقط میدونم قاطی کردم
مامانم که باهام نیومده بود آزمایشگاه و گرنه می فهمید خب
بنده خدا تو پذیرش دنبال تکمیل پرونده من بود
پذیرشم خارج از بیمارستان بود
من با نیما رفته بودم
حالا رفتم پیش دکتر
بهش میگم کجای من شبیه آدمای حاملس
بعدم من فقط 16 سالمه
اصلا من مجردم
میگه با توجه به علائم شما من این تشخیصو دادم
بعدم وقیحانه زل زده به من میگه
یه دختر مجرد 16 ساله میتونه حامله باشه
شماعم الان از نتیجه می ترسی اینجوری داد و هوار را انداختی
به جان مادرم می تونستم انقد میزدمش بمیره
حالمم افتضاح بود
نیما بدبختم دعواش شد باهاشون
اون دکتر بیشعورم بهش میگه لابد تو مقصری
حالا هی بگو بابا این بدبخت پسرخالمه
مگه میشنیدن ؟
یعنی دلم می خواست زار بزنم
گفتیم رضایت میدیم میریم
که زنگ زده بودن حراست
ماموری که از نیروی انتظامی همیشه هست اومده بالا
نمی ذاشت مابریم
می گفت باید پدرت بیاد
می گم اصلا پدر من تهرانه اینجا نیست
می گه به ما ربطی نداره
اگه نیاد مجبور میشیم بفرستیمت پزشکی قانونی
اصلا نمی تونم از حال اونموقعم بگم
فقط دلم میخواست همشونو خفه کنم
از شدت بدبختی ام گریه ام کنم
از دردم بمیرم
آخرش مامانم اومده
کارتشو نشون داده
گفته دکتره
ثابت کرده مامان منه
ولمون کردن
واقعا نمی دونم یه آدم چه قدر میتونه عوضی باشه
اصلا چرا نباید یه دکتر متخصص باشه
تو تعطیلات هرکی مریض شد باید بمیره ؟
این چه قانون مزخرفیه که با ابروی آدما بازی میکنه ؟
که قضاوت میکنه ؟
که آدمارو تحقیر می کنه ؟
حتی نمیشه متاسف بود
حالا دوباره من یه مسکن خوردم
اثر داروها ولی داشت می رفت
دوباره درد من شروع میشد
به بدبختی تونستیم یکی از دوستای دوست مامانمو که فوق تخصص عه پیدا کنیم
اون منو ببینه
همین منو دید گفت کیست تخمدانه
کیست داشته
چونم هیچکدوم تشخیص ندادن
کیست پاره شده
به خاطر همینم یه هفته سیستم بدنم عقب انداخته
بعدم انتقالم دادن بیمارستان خصوصی ساری
الانم اینجام
به خدا اینجا که اومدم انقد ازم ازمایش خون گرفته بودن
اونم از منی که کم خونی شدید دارم
مجبور شدن بهم خون بزنن
حالا خدا رحم کرده گروه خونیم کمیاب نیست
انقد بهم سرم زده بودن همه دستم سوراخ سوراخ شده بود
انگار آدما موش آزمایشگاهیشونن
نمی دونستن کجا بزنن سرمو
مخصوصا من که بد رگم
ولی
بیمارستان حتما باید خصوصی باشه تا به آدم برسن ؟
من به کنار
واقعا اون آدمی که نداره باید چیکار کنه ؟
واقعا از تمام حیوونا به خاطر کلمه ای به نام انسانیت عذرخواهی می کنم
کلمه ای که مرده
توی تموم رامسر نباید یه دکتر درست حسابی پیدا شه ؟
همه باید به فکر خودشون باشن ؟
الانم که جواب اون آزمایش کوفتی بتا رو گرفتن
و همون طور که میدونستیم منفی بود
دلم میخواست از اون دکتر بیشعور شکایت کنم
ولی قطعا تو کشور ما از این خبرا نیست
یادم می مونه قبل دکتر شدنم
انسان باشم
اونم توی بیمارستان که ته دنیاس
واقعا چرا اینجوری شدیم ؟
الان که اینجام درد خودم یادم رفته
نمی دونم به حال پدر مادر دختر بچه ای که تصادف کرد ه بود و بعدم تموم کرده بود زار بزنم
یا عروس دامادی که وسط مجلس عقدشون داماد سکته کرده بود
و دختر بدبخت با همون لباس عقد داشت میزد تو سر خودش
یا به مردی تو آی سی یو بود و خانوادش و مادرش بی تابیشو می کردن
یا خانوم مسنی که بعد مرگ پسرش وایتکس خورده بود
یا بچه های مریض
یا دختر جوونی که خودکشی کرده بود و تموم
یه سری از آدمای سیل زده ام منتقل شدن اینجا
بیمارستان ته دنیاس واقعا
واقعا جز حال خانواده اون دختری که خودکشی کرده
حال الان هیچکدومشونو نمی تونم درک کنم
فقط میدونم غوغایی عه
امیدوارم همه ی بهتر شه
اصلا نمی دونم چی بگم
فقط امیدوارم زودتر از اینجا بزنم بیرون
هواش بدجور نفس گیره
حس خفگی دارم ....
یهو تو فایلای وردم پیداش کردم
ساعت سه تا پنج صبح نوشتمش
پست رمز داره چون نمی خوام کارام کپی شه
برای این که دارم برای چاب جمعشون می کنم
رمز همون همیشگی ...
اگه کسی رمز خواست بیاد گفتینو
فقط یکم فونتش بهم ریخت ...
دلم برای خیلی ها تنگ شده بود
به خیلیا که کنار هم بودن
یه حالشون غبطه خوردم
امسال دومین سالی بود که هاله رو کنارمون نداشتیم
و امسال دومین سالی بود لا به لای دعاهای سال تحویلم برای دوتا آدم که منو نمیشناسن
ولی من طرفدارشونم و عضو کوچیکی از خانوادشون دعا کردم
امسال اولین سالی بود برای دو سه تا از دوستایی که تا حالا ندیدمشون دعا کردم
گرچه امروز اصلا خوب شروع نشد
و تصمیم گرفتیم که نه
تصمیم گرفتن خونه بمونیم
ولی خب امیدوارم روزای دیگه بهتر باشه
و امیدوارم بتونم برنامه درسیمو خوب اجرا کنم !
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد