حتی اگه پیرم بشی دوست دارم
از دیدنم سیرم بشی دوست دارم
من فدات شم وقتی آروم نمیشی
با من تو درگیرم بشی دوست دارم!
امروز روی کاغذ میشه یه سال که میشناسمت اما دلم انگار هزار ساله باهات اشناعه!
پارسال تو همچین روزی وقتی داشتم یه سری از شخصی ترین مسائل زندگیمو واست تعریف می کردم فکر نمی کردم یه سال بعد بهت بگم شدی یه تیکه از جونم! وقتی باهات آشنا شدم توی اوج بی اعتمادی به آدمای اطرافم بودم اما درمورد تو به صدای قلبم گوش دادم و قلبم منو سمت تو هدایت کرد . رفیق من مثل قفل طلسم شده ای بودم و تو شدی کلید این قفل!
امروز یادآور یکی از بهترین روزای زندگیمه چون باتو اشنا شدم. روزای تلخ و شیرینی رو داشتیم ولی باهم گذروندیمشون . این رفاقت موانعی داشت اما مثل یه رودخونه خودش راه ادامه مسیرش رو پیدا کرد!
تو بهم نشون دادی هنوز رفاقت وجود داره و حتی اگه بینمون کیلومترها فاصله باشه قلبامون به هم نزدیکه! حسم بهت قبل از رفاقت حس یه خواهر بزرگتره به خواهرکوچولوش! و تو برای من همون شفق کوچولویی که نسبت بهش حس تعصب و مسئولیت دارم کناردوست داشتنم! از خدا ممنونم که تورو بهم هدیه داد. راستش توی اینجور مواقع زبونم قاصره و مغزم ناتوان از کنار هم چیدن واژه ها ولی بذاراعتراف کنم حسم بهت قابل وصف نیست و توی کلمات نمی گنجه ! بدون هیچ حد و مرزی دوست دارم شفق کوچولوی من !
خوشحالم که دارمت !
همیشه بمون برام!
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد