دیشب ساعت ده بود که پیام مدرسمونو دیدم
که بچه ها رومیبردن واسه تشیع امروز
یه نیرویی انگشتامو وادار کرد بنویسن منم میام
یه جای خالی بیشتر نبود و آخرین جای خالی رو هم من پر کردم
ساعت شش صبح که داشتم میزدم از خونه بیرون
حس کردم یه چیزی کمه !
سعی کرده بودم ساده ترین مانتوی مشکیمو پیدا کنم و بپوشم
اما خب کوتاه بود ،
یه حس عجیبی مجبورم کرد شالمو با مقنعه مشکیمو عوض کنم و
چادر مشکی ای که آخرین بار خیلی وقت پیش شاه عبدالعظیم سرم کرده
بودم و داشت خاک می خورد رو سر کنم ، بی هیچ آلایشی !
به وضوح وقتی بچه ها جلوی در مدرسه دیدنم ماتشون برد
حقیقتا هیچوقت بد لباس نمی پوشم ولی خب این عجیب بود
توصیف تمام لحظه هایی که توی مراسم امروز حضور داشتم سخته
اما فقط میدونم آروم گرفتم !
حس معنوی ای که امروز داشتم خیلی خوب و غیر قابل وصف بود
نمی تونم توصیفش کنم
همین . فقط میدونم امروز بین حال خوبی و بدی دست و پا میزدم !
ولی آرومم!
امروز هیچ چیزی دست من نبود ! همه چیز غیر ارادی بود!
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد