با آوای یه لحظه نگام کن زجر کشیدم
با آرام کاغذ شیشه ای داغون شدم
با رهام رادمهر کاغذ شیشه ای شکستم
با امیر فرازمندش بی کسی رو چشیدم
با ماهور رمان گره به حسای مختلفی گره خوردم
درمورد رمان خودم
من هارا رو میشناسم
دلنیا رو از برم
با رهام آشناعم
و زیر و بم امیر دستمه!
گاهی وقتا گیج می شم ولی
نوشتن سخت میشه برام
یاد فیلم دبلیو می افتم
حس می کنم نسبت به سرنوشتشون مسئولم
نباید هرچیزی بنویسم
نگران و ناراحت آیندشونم می شم
من دیوونه ام که بره سرنوشت شون گریه می کنم ؟
یا دارم خودمو آروم می کنم اینجوری؟
به نظرم اوناعم یه دنیایی دارن
شایدم دیوونم
ولی به قول نیما
دیوونه بودنم عالمی داره
قشنگه به نظرم!
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد