
الاکلنگ و تاب و سرسره را
تو می روی و یادت می رود
اما زمین بازی می داند
کی رفتی
و کی دیگر برنگشتی ....
من و همه هم سن و سال هایم از زمین بازی رفته ایم
اما من برگشتم به زمین بازی
آن هم در یک ظهر سرحال بهاری
صدای خنده و موسیقی و حرف زدن مردم از جای جای مختلف می آمد
اما پارک خلوت خلوت بود
آفتاب روی چمن ها قدم می زد
من بعد از یزرگ شدنم
دیگر به زمین بازی نرفته بودم
هرچند گاهی هنگام دزدیدن منظره اش از نگاهم
می شنیدم که صدایم می زند
اما مثل پرنده ای شدم
که کوچ کرد و دیگر راه برگشت را پیدا نکرد و
هیچ وقت برنگشت .....
شاید فراموشم شد
من به این خاطره ها بیمارم.....!
پی نوشت :
عکس دیروز
پ.ن 2: سر این لباسا کلی غر زدم ولی یادگاری شد ....
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد