سلام امیدوارم حالتون خوب باشه :)
خب این چند وقت اینجا ننوشتم براتون چون در گیر یه مشکل مهم ام که تا حل نشه آروم نمی گیرم
اول بگم که ماجرای اون شب با یه عذرخواهی و یه سری چیزای دیگه بر طرف شد :)
دوم این که یکم دیگه آدرس و اسم وبو با یه تغییر کوچیک به حالت اول برمی گردونم
سوم این که شخصیت هارا برداشته پیجشو پاک کرده و باید دنبال یه شخصیت جدید باشم
شخصیت جدید پیدا کردم خیلی عکس نداره ولی کنار اومدم باهاش
دیگه رمان تا اخر تابستون تمومه سخت نمی گیرم
فقط یه در گیری جدید پیدا کردم به اسم
شخصیت آرشاویر :/
حالا من پسر مدل از کجا پیدا کتم اونم چشم ابرو مشکی ؟
تونی مفهود هست ولی هم چشماش رنگیه هم زیادی خشن میزنه هم شخصیت رمان بعدیم بود
از طرفی شخصیت دلنیا و نامزدش توی دنیای واقعی که قرار بود شخصیت دانیار باشه زیادی باهم کیوتن
و جدیدا دلم نمیاد که واسه این رمان واسه شخصیت بذارمشون :/
حالا نمی دونم بذارم شخصیت این رمان باشن و توی رمان دیگه ام ازشون استفاده کنم یا نه :/
میتونم از تونی مفهودم استفاده کنم فوقش با فتوشاپ چشاشو یه کاری میکنم :/
حالا نظر شما چیه ؟ چه کنم ؟
اگه مدل پسر با این شرایطم میشناسین بگین بهم...
موندم حالا اون رمانم با یه ایل شخصیت چه جوری میخواد شخصیت پسراش پر شه...
موضوع چهارم که رخ داد و بهتون نگفتم اینه که
سوم تیر بود که با ماکان یه قرار ملاقات داشتم
باهم یه صحبتی داشتیم و کل محتواش در مورد یکی از دوستای من بود که می خواست باهاش صحبت کنم
ماکان آدم مقیدی عه و این دوست منم آدم مذهبی ایه ولی من در جواب همه حرفاش گفتم فقط
میخوام یه چیزو بدونم که مطمئن شم حرف زدن باهاش درسته
این که چرا یه مدت منو دنبال می کرده و در جواب من فقط یه اسمی گفت که برای قانع شدنم کافی بود
از رفتاری که قبلا داشتم در برابر یه سری چیزا فقط میتونم بگم متاسفم برای خودم
و این خیلی غم انگیزه که دیگه نمیشه حتی اشتباهاتم رو جبران کنم....!
چهارمم این که دیشب نخوابیدم تا امشب زود بخوابم که خوابم تنظیم شه
ایشالا بعد کلاسم میرم میخوابم
خیلی همه چی تو هم پیچیده و این بهم ریختگی داره کلافم میکنه ،
شرایط ایجاب شده اذیتم می کنه امیدوارم زودتر حل شه :)
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد