خوابم نمی برد
غصه هام زده بودن رو دست خستگیام
تو گوشی این ور و اونور گشتم
رسیدم به یه لالایی
و همه چی از اون لالایی شروع شد!
حالا پر اشکم !
گریه دارم...
بغض چنگ میندازه به گلومو
باید گریه کنم !
ولی نمیتونم ،
چراشو نمیدونم...!
میدونم فقط گریه به وقت الان آرومم نمی کنه!
شاید چون یه حس خوبو فقط یه بار میشه تجربه کرد،،مگه نه؟ فقط یه بار میتونی حس کنی قلبت داره پرواز میکنه،حس کنی خوشبخت تريني،،شاید سالها بگذره و خیلی حساي جدید رو تجربه کرده باشی اما اون حس فقط یه باره،،که سالها بعد مطمئن باشی و بگی بعد از اون ديگ قلبم رو حس نکردم،،بعد از اون دیگ نتونستم اين حس رو درباره تجربه کنم،،مثل اولین بار که میخواستی دستتو خط خطی کنی،با ترس و بغض،نفساي سنگين،،اما بعد ها ديگ واست عادی میشه،،زخم هاي عمیق تر میکشی،،فشار میدی تو رگت تا مغزت ميسوزي اما اون حسي که اولین بار داشتی دیگ تکرار نميشه،،،مثل اولین بار که برف رو دیدی،،اولین بار که کادو تولد گرفتی،،اولین بار که ديدمش...اولين بار که حس کردم قلب دارم،،که حس کردم دارم نفس ميکشم،که حس کردم ميتونم مثل بقیه باشم،اولین بار که از ته دل گریه کردم..اولین بار که آرزو کردم بمیرم،،دیگه هیچوقت حس اوليه رو نداشتم،،بعضی حس ديگ هیچوقت تکرار نميشن،،چون روحت رو با خودشون ميبرن،،چون میدونی ديگه هرچقدر خودکشی کنی فایده نداره،میدونی گریه کردن درداتو آروم نميکنه،،میدونی' تیغ' میشه دوست صميميه مچت...وقتي خیره میشی و چشاتو میبندی،،میدونی که زنده نیستی،،بعضی حسا آدم و ميکشن...
+سر وعده گریه کردن بگو امشب کجایی؟
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد