شب مزخرف و تلخیه !
سر افطار بود که زنگ زدن و گفتن یکی از مریضای مامان حالش خیلی بده !
سریع خودشو رسوند بیمارستان
و حالا من باخبر شدم سودا کوچولوی دوست داشتنی رو از دست دادیم !
بچه خیلی نازی بود !
فقطم 5 سالش بود !
از دوستای دورمون بودن ، خدا فقط به پدر مادرش صبر بده !
خیلی سخته خیلی !
حالاعم در حالی که بابا سعی دراه به یه آدم زبون نفهم چیزی که نمی خواد بفهمه رو بفهمونه
هیراد فهمیده که یکی از دوربینای خونمونو دزد برده !
و من نمی دونم این وسط اشکامو پاک کنم یا اصلا فکر کنم یا به مدیرمون که
امتحانا رو حضوری کرده فحش بدم :///
پ.ن : حالم یهو بد شده نمی دونم چرا ://
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد