امروز باید حتما یه سر به موسسه میزدم
این کلاسای آنلاینشونم دهن منو سرویس کرده :/
با تو پ پر رفتم که ترکاشوند (منشیمون:/) افاده ای انگار توپش از من پر تر بود که دعوامون شد
آخرم کارن جریانو جمع کرد
بماند که هر چقدر میخوای دور باشی گند میخوره توش
و دیگه چه حرفایی زدیم
ولی حس میکنم من براش زیادی آشنا میزنم
مخصوصا با چیزایی که امیرحسین گفته بود
و گندی که من امروز زدم :/
بگذریم
هیرادم بچم خیلی وقت بود بیرون نرفته بود
انقد نشسته پای اون گوشی چشاش داره در میاد
واسه گوشی همه ام برنامه ریزی داره :/
گفتم بریم بیرون باهم
مامان دوشبه نیومده خونده
یکی از همکاراش دخترش مریضه رفته مرخصی
مامانم گفت دلش نمیاد شیفت خالی بمونه تو این اوضاع اونم بخش کودکان
دیگه به مقدار زیادی براشون غذا و افطاری درست کردم با هیراد بردیم دادیم
گفت امشب قراره همکارش برگرده !
با این اصلا نرفتم بالا با هشدار اکید مامان ولی میدونم چقدر الان خستس !
یه بخشی از غذاها رو دادم به نگهبان بیمارستان که میشناسمش و بقیه رم
دادم به یکی از انترمای مامان که میشناختمش
بنده های خا کلی خوشحال شدن
حسابی شرایطشون این چند وقت سخته
خوبی این کرونا فقط این بود مرزا رو بستن بابا هی نمی تونه بره این ور اون ور :/
گرچه اون معین فلک زده مونده اون ور مرز
این نیلاعم که خر بازی در میاره :/
با همه اینا خیلی خوبه بابا بیشتر خونس
هرچقدرم باهم الکی دعوامون شه حس خوبی داره:)
از اونجایی که میدونستم پدر گرام رعایت نمیکنه موقع خرید کردن و
تو خونه ام هیچی نداشتیم
با هیراد رفتیم خرید
دیگه چون خونه مونده بود گذاشتم هرچی دلش میخواد بخره :/
نامردی ام نکرد هرچی واقعا دلش خواست خرید :/
با این که با ماشین رفته بودیم ولی یه جاهایی مجبور شد خریدارو بیاره
که دلم خنک شد :/
تا اون باشه این همه چرت و پرت نخره :/
گرچه دلم سوخت بچم روزه ام بود نمی ذاشتم من خیلی چیزی بیارم
این که حس میکنه بزرگ شده با من اومده بیرون مرده مثلا خیلی بامزست
هی این وسایلو از من می گرفت می گفت من میارم
با این که این چند وقت خیلی تو خونه موندیم تقریبا یه ماهه دعوا ام نکردیم
به یه همزیستی مسالمت آمیز رسیدیم
دیگه میخوام بعد افطار شامم پیتزا درست کنم
گرچه هیچی پیتزای بیرون نمیشه
هوا چقد خوبه و حیف که نمیشه بیرون رفت
راستی ماعم این چند وقت قرنطینه بودیم به خدا
هیراد فقط یه بار رفته بود نونوایی
منم یه چند بار مجبور بودم رفته بودم بیمارستان
الان نیاین بگین کارتون خیلی زشت بوده ها:/
دوتا خاله هام که ایرانن دارن میرن شمال پیش آقاجون
مامان و بابای من نمیان
هیرادم تمایل چندانی نداره :/
به منم گفتن بیا ولی با این که خیلی دلم واسه همشون و اونجا و آقاجون تنگ شده نمیرم
هم تنهایی دوست ندارم برم
هم حوصله یه سری چیزا رو ندارم
هم برم هیراد تنها میمونه
هم مامان ایناعم تمایلی به رفتن من ندارن :/
بقیه ام که هی میگن نرو :/
درسامم که مونده
و اینا همه بهونه های نرفتنه :/
هیچی دیگه نمیرم :/
الانم که تازه از حمالی شستن چرت و پرتای حضرت آقا راحت شدم
الانم برم یه نیم ساعت دیگه افطاره سفره بچینم :)
پ.ن : امروز یه ساعت و نیمم فیزیک خوندم :/
خیلی خسته شدم اصلا
از فردا عم کلاسای آنلاین موسسه شروع میشه ...
هم خودم باید برم سر کلاس هم خودم کلاس دارم که اگه می شد بپیچم چقد خوب می شد :/
روز پر ماجرایی بود در کل
تازه خلاصه نوشتم :/
خدا همه چی رو به خیر بگذرونه
دم افطارا منو دعا کنینا :)
بوس بهتون ![]()
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد