همه کتابا و وسایلو ریخته بودم بیرون که پشت حفره خالی کتابخونه چهارتا دفترچه و یه کتاب آموزش گیتار پیدا کردم
چه قدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم مامانمم بلدیه گیتار بزنه
فهمیدم مامانم به هاله موسیقی یاد داده
شاید یه روزی خواستم ازش این کارو بره منم بکنه
یا حداقل برای منم بنوازه
دفترچه ها ، دفترچه های خاطرات مامانمن
با یه نگاه گذرایی محتواشو تقریبا فهمیدم
دورانی که هم سن من بوده
عاشق شدنش
ازدواجش
به دنیا اومدن ماها
و توفان یه سال پیش زندگیمون
خیلی برام جذابه
مخصوصا که میدونسم این عادتو داره
یعنی این یه سال میدیدم خیلی وقتا می نویسه و کنجکاو بودم در موردش
میدونم که نباید بخونمشون
ولی نمی تونم ل
امیدوارم منو ببخشه اون روزی که بهش حقیقتو می گم
ولی مجبورم
خوندن اینا یه راه حله برای فهمیدن خیلی چیزا
خیلی متعجبم و سردرگمم ..........
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد