چند وقت پیش رفتم کلاس نویسندگی
که یاد بگیرم بنویسمت
چند جلسه ی اول هیچی نفهمیدم
تا رسیدیم به مبحث شخصیت پردازی
خودکارو می گرفتم دستم و از تو می نوشتم
می نوشتم موهات توی نور فرقی با خود آفتاب ندارن
می نوشتم وقتی عصبانی می شی رگ گردنت متورم می شه و
وقتی میخندی میشه تو منحنی کنار لبت غرق شد
اینارو می نوشتم و چیز دیگه حالیم نبود
اخه واسه من ایده تو بودی
قهرمان تو بودی
ضد قهرمان تو بودی
حتی زندگی تو بودی
استاد هی بهم گیر میداد
درست بنویس
منم بیخیال نویسندگی شدم و رفتم کلاس طراحی
عکستو گذاشتم جلوم و طرح لباتو کشیدم
کشیدم و گفتم بگو دوسم داری ، بگو
د بگو دیگه لعنتی
هرکاری کردم نگفتی
منم هرچی قلم و بوم نقاشی بود شکستم و دیگه نرفتم اونجا
رفتم کلاس خیاطی
یه پیرهن چهار خونه دوختم
پهنش کردم رو میز
یکم از عطرت که جا گذاشته بودی رو زدم بهش
مربی هی گفت درس امروزمون آستین لبه پاکتیه
باید آستیناشو پاکتی کنی
بهش اهمیت ندادم
خل بود
هرچی بهش میگفتم تو آستین لبه پاکتی دوست نداری
گوش نمی داد
از کلاس بیرونم کرد
رفتم کلاس آشپزی
ولی اونجا عم خیلی دووم نیاوردم
چون من جز قرمه سبزی های دوست داشتنی تو چیز دیگه ای نمی تونستم درست کنم
اسممو نوشتم کلاس موسیقی
روز اول هرچی دستمو کشیدم روی سیمای گیتار
صدای خنده هاتو نداد
به استاد بداخلاقه گفتم
یه صدای ضبط شده از خنده هات دارم ، توش میخندی
اگه بدم گوش کنه ، می تونه بگه با چه نتی میشه صدی خنده هاتو خوب دراورد؟
سرم داد زد
داد زد و حالیش نبود من دور می فا رو دوس ندارم
صدای خنده هاتو دوس دارم
منم سیم گیتار رو پاره کردمو
زدم بیرون
رفتم مطب خانوم دکتر مهربونه
بهش گفتم ببین ، قربون شکل ماهت بشم
نه این کلاسایی که معرفی کردی به کارم اومد ،
نه این قرصای جدیدی که بهم داد آرومم کرد
میتونی آدرس خونه جدیدشو واسم گیر بیاری ؟
به خدا کاریش ندارم
فقط میخوام بیاد به این استاد بداخلاقه موسیقی بفهمونه
حق نداره سر من داد بزنه
بعد اون بره خونه پیش دلبر جدیدش
منم میرم خونمون
همه قرص آبی هامو یه جا می خورم و
آروم می خوابم .....
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد