از همان اول که این را شنیدم
خوشم نیامد از این حرف
فکر کردم زبانم لال اگر روزی عزیزی را از دست دهم
هیچگاه فراموشش نخواهم کرد
دوسه سالی گذشت
گذشت و من طعم تلخ از دست دادن تویی را چشیدم
که جانم بودی
تویی که خودت مسبب این دوری ابدیمان شدی
تویی که خودت مرا زا وجودت محروم کردی
تویی که وقتی با آغوش باز و حماقت به پیشواز مرگ میرفتی
ذره ای به من فکر نکردی
فکر نکردی اگر نباشی
من بحران نبودت را باید چه کنم ؟
منی که سه ماه اول رفتنت
آنقدر شوک بودم
که حتی نوانستم کلمه ای حرف بزنم
آخر باور نداشتم
عزیزترین موجود زندگیم را از دست داده باشم
خوب یادم است روز خاکسپاریت را
روزی که سپردنت به خاکی به قول خودشان سرد
حتی همان موقع هم ذره ای از زیباییت کم نشده بود
فقط چشمان پر فروغ به رنگ دریایت بسته بود
من همان موقع هم باور نداشتم تویی دیگر وجود ندارد
و داد میزدم که تو فقط خوابی ، خوابی عمیق
چرا تو را خاک می کنند؟
گلم حالا ده ماه و دوروز از رفتن می گذرد
ده ماه و دو روز است که هنوز قلبم درد می کند از جای خالی نبودنت مرحم جانم
ده ماه و دو روز است که به جای اینکه به آغوشت پناه ببرم
به اتاقت پناه می برم
اتاقی که پر است از خاطره هایت
و عطر نبودنت
و من هنوز با نبودت کنار نیامده ام
و ذره ای از داغ دلم کمتر نشده است
و لحظه ای فراموشت نکرده ام
و من هنوز معتقدم
خاک سرد نیست ....
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد