عروسکم را بر میداشتند؛ گریه میکردم. بیتوجهی میدیدم؛ گریه میکردم. تبعیض قائل میشدند؛ گریه میکردم. حوصلهام سر میرفت؛ گریه میکردم... انگار تنها زبان منطق آنروزهای من گریه بود. ابزاری کارآمد که همیشه حالِ بههمریختهام را بهتر میکرد. گریه را آنقدر ادامه میدادم تا کسی از راه میرسید و آرامم میکرد، دستی لای موهای آشفتهام میکشید، اشکهایم را پاک میکرد و دلداریام میداد. اگر کسی به من اعتنایی نمیکرد، صدای گریهام را بلندتر میکردم آنقدر که برای آرام کردنم دست بهکار شوند.
اصولا خواستهی اصلی، یادم رفتهبود، فقط آن لحظه دلم میخواست کسی از راه برسد و آرامم کند.
در زندگی بارها پیش آمده که دلم گرفته و نیاز داشتم کسی آرامم کند. اما هرگز مثل بچگی، بدون تعارف و به نشانهی اعتراض، اشک نریختهام. لحظاتی بوده که در خودم فرو ریختهام، بغض کردهام، کم آوردهام و بازهم از روی ناچاری به دیگران لبخند زدهام.
بزرگ که شدی، کسی برای آرام کردن و در آغوش گرفتنت دست به کار نمیشود، آدمها هزار دلیلِ جا افتاده دارند که تو را قوی تصور کنند و مستقل و منطقیات بدانند.
و من کلافه میشوم گاهی از حجم گریههایی که نکردهام!
باید دلم را بزنم به دریا، بگذارم اشکها روی پهنهی صورتم بلغزند، اگر آدمها حواسشان نبود، اگر نفهمیدند، اگر سراغم را نگرفتند و نپرسیدند خوبی؟! صدایم را بلندتر کنم تا کسی از راه برسد، بی هیچ سؤالی اشکهایم را پاک کند، در آغوشم بگیرد، نوازشم کند تا من بعد از مدتها آرام شوم.
که هقهقهای آخرم را توی آغوش کسی بکنم، شانههایم خودشان را میان بازوهای مهربان کسی لوس کنند و قلبم از دلداری چشمهای کسی آرام شود. که اشکهایم را پاک کنم، نفس راحتی بکشم و بگویم؛ چیزی نبود، فقط دلم کمی آغوش میخواست...
باید دلم را بزنم به دریا و بیمحابا بزنم زیر گریه...!
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد