تو تا حالا از تویِ عکس به من خیره شدی؟
تا حالا بادیدنِ عکسم بهِم لبخند زدی؟
بهت نگفتم اما من این کار رو کردم ..
ساعتها نشستَم و نِگات کردم .
نگو دیوونه شدم، چون بودَم و هستم .
فقط عَکس، آدم رو دیوونهتَر میکنه .
چون میخواد یه چیزی بِگه و نِمیگه.
نوکِ زبونِشهها، اما جون به لبِت میکنه .
تا حالا به چشمهایِ تویِ عکس زُل زدی؟
خوبیِ عکسِت اینه که پِلک نمیزنه،
خستِه نمیشه ، یهو بیخبر نمیره...
من بعد از نبودنِت با عکسِت حرف میزنم،
تو چی ؟ منو یادته ؟ حواست هست یکی دلتنگته؟ حواست نیست چون سرت شلوغه و حالا یکی دیگه هست که نگرانت میشه و کنارته
خوش بهحالِ اونایی که صِدات رو میشنوَن. آخه بدیِ عکس اینه که صِدا نداره، یا اگه داره من نمی شنوم! داره؟
اگه صدا داشت ازَش میپرسیدم اونور دنیا منو یادت نرفته که؟
میدونستی فاصلهیِ بین واقعیت و خیال یه پِلک زدنه؟
کافیه به عکست خیره بشم، حالا صدات رو هَم میشنوم که میخندی .
بخند ..
با صدایِ بلند .
اصلا همین که میخندی کافیه .
حتی مهِم نیست من دلتنگ جا مونده رو این ور آب فراموش کرده باشی!
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد